دلدار اگر آید ز در
مرهم شود خون جگر
ققنوس من در قاف عشق
بر پا کند شوری دگر
در نا کجا گم کرده ام
پیدا شود روزی اگر
آتش زنم بر جان و تن
بر پا کنم شور و شرر
آنگونه که خاکسترم
رقصان شود بر بوم و بر
دلدار اگر آید ز در
مرهم شود خون جگر
ققنوس من در قاف عشق
بر پا کند شوری دگر
در نا کجا گم کرده ام
پیدا شود روزی اگر
آتش زنم بر جان و تن
بر پا کنم شور و شرر
آنگونه که خاکسترم
رقصان شود بر بوم و بر
می شوم خسته ولی دل بیقرار
می نشینم روی سنگی تا که گویم یار ٬یار
با دل امید وار
می کنم هر دم نگاهی بر افق
می شود جاری ز چشمم اشک شوق
می نویسم اسم او با ذوق٬ ذوق
بر کران این افق
گفتم سببش چیست شدی آویزان
گفتا که من اسیر این گلدانم
در بند اسارت همین ایوانم
از رایحه باد همی محرومم
از بارش باران همی مهجورم
دیگر نزند بوسه به رخسار من آن باد
دیگر نکند خیس ٬ اندام من آن آب
ندیدم خیری از نامهربان مردم
تو گویی هر کسی دامی بگستردست
از بهر آزار یکی دیگر
کسی شادی همنوع خود را بر نمی تابد
همه با هم شدن دشمن
و دیگر هیچکس هم یار و هم ره
با کس دیگر نمی باشد
همه در لاک خود سر را فرو برده
زمانی سر ز لاک خود کشد بیرون
که آزاری رساند بر کس دیگر
ویا حقی کند معدوم
همه گشتند دچار مردم آزاری
که از آزار همدیگر
گهی دلشاد می گردند
و این افسوس ها دارد
و این افسوس ها دارد
هنگامی که آفتاب اشعه طلایی رنگ خود را به روی برگ های سبز رنگ می گستراند
هنگامی که پرنده زیبایی خودش را در شکاف شاخه ها پنهان کرده و دزدیده ندای شادمانی سر می دهد
هنگامی که زمین زیر پایت در آرزوی قطره ای آب چاک چاک می شود
هنگامی که آسمان بالای سرت را ابرهای تیره و سیاه فرا می گیرد
هنگامی که آسمان بر سر سبزه ها می گرید
هنگامی که برگ های سبز رنگ ٬ زرد و افسرده می شوند
هنگامی که باد غم انگیز پائیزی برگ های به زمین ریخته را بسوی ابدیت جارو می کند
هنگامی که سرمای جانکاه زمستان دل طبیعت را منجمد می سازد
هنگامی که شب های زمستان روی فرش سفید رنگ متفکرانه و خیال آمیز می گذرد مرا بیاد آر
خدا حافظ دوستان و عزیزان
با هم وفاداری کنید
کم گریه و زاری کنید
با همدگر شادی کنید
***
دنیا پر از گنجینه است
مهر خدا دیرینه است
صحرای دل آئینه است
شادی و غمخواری کنید
***
عاشق شوید و دل ستان
رقصی کنید در بوستان
از بهر یار و دوستان
شور و شرر باری کنید
***
جانان که جانی آفرید
از روح خود بر او دمید
نقشی ز دل بر او کشید
دل را ٬ دلداری کنید
***
با هم شوید هم داستان
چون قصه های باستان
لیلی شدی در داستان
مجنون خود یاری کنید
...چهره اش گرفته بود موهای نامرتبش را تا پایین شانه هایش ریخته بود ٬ باد سرد پاییزی آنها را به هر سو تکان می داد ٬ از زیر کت کهنه و پلاسیده اش پیراهن کهنه تری نمایان بود ٬ از زیر شلوار پوسیده و شکافته شده ای که به پا داشت زانو هاش پیدا بود ٬ قسمتی از پاهای چرک و ورم کرده او داخل کفش فرسوده ای که رنگ و فرم خود را از دست داده بود قرار داشت ٬ دو چشم آبی پر از درد و رنج او چنان به قرص کم رمق خورشید که می رفت در دریای خونین خود غرق شود می نگریست که گویی آرزوها و امید های او هستند که به همراه خورشید غرق و ناپدید می شوند ٬ به چراغ برقی که سر کوچه شان قرار داشت تکیه داد ٬ در میان چشمهای خسته او که به آسمان می نگریست اندوه فراوان موج می زد ٬ گویی سخنی دارد که پشت پلکهای خسته اش گیر کرده ٬ هوا تاریک و بر شدت سرما افزوده می شد ٬ او تنها دکمه باقیمانده کتش را با دست های سرد و یخ زده خود به زحمت بست و همچنان که به تیر چراغ برق تکیه داده بود به آرامی نشست و سر سنگین خود را با چشمان خمار به روی دستهایش که روی زانو هاش گذاشته بود نهاد٬ مقداری از شب گذشته بود ولی او همچنان در آن سرمای جانسوز نشسته بود ٬ سر خود را به آرمی از روی دست هایش بالا آورد و حرکت ابرها را که به تندی از جلو ماه عبور می کردند نگریست ٬ ولی در ته چشم های بی رمقش دریایی از غم و اندوه داشت موج می زد ٬ افسوس نگاه های او را کسی نمی دید
آن چشم به غم نشسته را دریابید
وان درد به جان خریده را دریابید
ای رهگذران نگاه بر هم بکنید
تا درد دل خسته دلان دریابید
از تو چون ماهی
به یک خسته ٬ که افتادست
در راهی
به چشم اشکی ٬ به دل آهی
نگاهش دوخته است بر هر گذرگاهی
به تن دارد لباس مندرس
به پایش کهنه کفشی
هر دو گویای چه احوالی
به دل دارد سخن هایی
که تا گوید به انسان ها
ولی پیدا نشد انسان
که تا گوید سخن هایی
ساقیا تنگ است دل٬ پر کن شراب ناب را
زان شرابی که نهان سازد غم احباب را
***
از گردش روزگار احسان مطلب
وز ناله نی تو عشق و درمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان می خواهی
جز شادی روی هیچ انسان مطلب
***
دردا ودریغا که جهان می گذرد
در جان و دلم درد نهان می گذرد
این درد که رازیست درون دل من
در پرده اسرار زمان می گذرد
یک بوته عبوس ٬ کز زیر سنگ سر برون زده
دستی فشانده به سنگ و دستی نهاده به خاک
در برابر تند باد ٬ پیوسته استوار
در جستجوی آب
ریشه به هر سو کشانده است
در انتظار ابر در پناه کوه ٬ نزد هر گلی
خارها به سافه اش نشانده است
آن باد لئیم وین خاک عقیم
همراه گرد باد
لبخند ز چهره اش ربوده است
آری این بوته عبوس
در عطش آب سوخته است
رفیق و یار من تنهایی است هر شب
گریزان گشته لبخند از لبان من
دلم افسرده شد از این همه اندوه و غم
خسته و رنجور و آزرده
ایستادم در کنار شب
تا شمارم اختران را
به امیدی که یابم آشنایی
که تا شاید شب منهم سحر گردد
سر مست شویم ٬چون می دلدار بنوشیم
این مستی ما ثبوت عشق است به هستی
زین باده عشق بیار٬ که بسیار بنوشیم
عشق آمده و در دل ما غمی نشاندست
هر شب قدحی بر دل غمخوار بنوشیم
بیماری دل را همه تیمار کنیم شب
یک باده برای دل بیمار بنوشیم
در حسرت دیدار چه زار است و پریشان
یک جرعه ز می٬ بهر دل زار بنوشیم
بیدار بود هر شب و هر روز دل ما
بهزاد بیار باده٬ ز بهر دل بیدار بنوشیم
رخ همچو ماه
آن لب رنگین
چو لعل است و منهم گرم نگاه
حیف باشد روز گردد
همچو شب
حیف باشد خاک گردد
همچو لعل
مرا به حال زار خود بگذارید که قلب غریبی دارم
قلبی که در حال سوختن است
تنها چیزی که قلبم را تسکین می دهد
ریختن اشک در یک گوشه خلوت است
مرا با کسی آشنایی ندهید
یک بوته گل از هزار کس بهتر است
آوای یک فاخته دل انگیز است
مرا به شنیدن صدای همهمه مردم فرا نخوانید
نوازش زیبای یک سکوت
دلنواز تر از نجوای عاشقانه است
مرا با کسی آشنایی ندهید
آسمان ابری حزن انگیز است
اندوه آسمان بهتر است و گریه آن بهترین شادی برای سبزه هاست
بگذارید مثل ابر باشم ٬ تا سبزه ها شادی کنند
سکوت خانه دلم را نشکنید
ابرهای به خون نشسته قلبم را متفرق نسازید
مرا با کسی آشنایی ندهید
خوشا دلدار را غمخوار بودن
خوشا دست نوازش بر سر یار
خوشا هر لحظه چشم یار دیدن
خوشا زلف پریشان شانه کردن
خوشا هر لحظه بر شادی فزودن
خوشا رخسار یار و چشم و ابرو
خوشا در خانه اش مرات بودن
...اتاقی داشتم مملو از سکوت ٬گویی جز سکوت چیز دیگری نداشت٬ کتابهایم را در قفسه کوچکی جا داده بودم٬ قفسه ای که چوب هایش زمانی میز صحافی بود و روی آن در کارگاهی که در خیابان اندیشه اجاره کرده بودم صحافی می کردم تا پول تو جیبی خودم را در آورم ٬ بخاری سیاه رنگ گاز سوزی در گوشه اتاق گرما بخش اتاقم بود در زمستان های سرد ٬ پنجره کوچک اتاقم رو به رودخانه ای که هیچ وقت آب نداشت باز می شد ٬ شب های طولانی زمستان از پنجره بیرون را نگاه می کردم ٬ هر از گاهی در نصفه های شب عابری می گذشت ٬ فکر می کردم در این وقت شب از کجا می آید٬ به کجا می رود و چه سرنوشتی خواهد داشت٬ وقتی برف می آمد و دانه های درشت آن روی پنجره می نشست و بعد از لحظه ای آب می شد و فرو می نشست برایم حزن انگیز بود ٬ از نگاه کردن به بیرون خسته می شدم به کتابهایم پناه می بردم شعر ٬ رمان و گاهی از کتابهای درسی می خواندم ٬ ولی خلائی که در روحم وجود داشت هیچ وقت پر نمی شد٬ نصفه های شب مادرم سر میزد اکثرا با یک استکان چای می آمد و گاهی چند تا سیب هم می آورد ٬ در نگاه مادرم دنیایی از مهر و محبت و عاطفه را می دیدم ٬ کمتر موردی پیش می آمد که با هم حرف بزنیم ٬ گویی همه حرف هایمان در یک نگاه خلاصه شده بود ٬ وقتی مادرم می رفت می گریستم و قطرات اشکم مثل برف روی شیشه از گونه هایم فرو می نشست و روی دفتر مشقم می افتاد ٬ و این تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می شکست...
دلم از فراق خون است
غمم از سرم فزون است
چه کنم که بی تو شب ها
دل من سرای غم هاست
سخنم حدیث هجران
غم من همیشه پنهان
اشک من همیشه ریزان
ز غم و حزن عزیزان
چندیست سخن دارم و گفتن نتوانم
دردیست نهان سوز ٬ نهفتن نتوانم
تو گرم نگاهی و من از ناز نگاهت
من خیره چنانم که نگاهت نتوانم
هر جا سخن از اسم تو و ماه و گل آید
از شوق محبت شنفتن نتوانم
هر جا که گلی هست به خیالم که تو باشی
تشخیص گلی از گل رویت نتوانم
خسته ام از قیل وقال مردمان از پریشان حالی افسردگان
خسته ام از این همه تکرارها روزها ٬ شب ها و از پندارها
خسته ام از چالش و سعی و تلاش از برای لقمه ای بهر معاش
خسته ام از این همه بالان و دام مردمان افتاده در رنج مدام
فکرها از محتوا خالی شده این مرض در مردمان ساری شده
آن که درخواب است و جایش بی صدا می شود هوشیار او با یک ندا
آن که در خوابیدنش باشد ریا او نگردد هوشیار با صد ندا
در آن کوچه غم افزا که چراغهای کم نورش از دور سو سو می زد یک چیز بی پایان در چشم های دختر پا برهنه ژولیده مویی دیدم که پشت نی نی چشم او گیر کرده بود ٬ مثل آن چیزی که در پشت چشمان غزال یا آهوی زخم دیده گیر می کند . دو چشم پر از درد و رنج و التماس و انتظار که از لای پلک های خسته تری به سر کوچه می نگریست.
از نگاه های درد ناک او دریافتم که در اعماق چشم های بی رمقش که مثل چراغ های محله شان سو سو می زد دریایی از غم و اندوه از آرزوها و امیدهای تباه شده موج می زند که هر لحظه ممکن بود بصورت اشک از پلک هایش سرازیر شود.
در آن هنگام تنها کسی که به یادم آمد علی بود وتنها چیزی که آرزو کردم این بود:
ای زمان تندتر رو ٬ ای شب دیجور از سر این تیره روزان زود گذر کن ٬ ای ابرهای تیره کنار بروید و ایام محنت این محنت دیدگان را زود بسر آورید.
(ولادت سمبل انسانیت مبارک باد)